تبليغاتX
دل تنگی ها
شعر و داستان
یک شب    فقط یک شب اگر لبهای گرمت را نبوسم

یک روز      فقط یک روز اگر چشمم به چشمانت نیفتد

دستم       یک لحظه دور از دستهایت وا بماند

    آن گاه خواهی دید

مردن برایم سخت ساده ست

من بی تو هیچم

وای این شکل شعار است؟

آری ولی قلبم به عشقت بد دچار است

از خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

دست من نیست که این چشم کمی غم دارد

از نگاه تو گرفت..

دست من نیست که آه

گاه و بیگاه سرک می کشد از پشت دلم

از غم سینه ی توست..

دست من نیست که لبخند به لبها خشکید

دست من نیست که دل ها مردند

دست من نیست..

به خدا هرچه که فریاد زدم

هرچه از عشق و صفا داد زدم

هرچه گفتم نکنید دشمنی و قهر نشد

هرچه گفتم که شوید خارج از این شهر نشد

همه این ها به کنار

آسمان را چه کنم؟

شب و آن چهره ی غمدیده ی ماه

بر دلم زخم زده..

چه کنم چهره ی غم بارم را؟

به خدا دست من و دست دلم نیست که ما

خسته و گریانیم

من و این چهره ی غم

من و این دست دعا

من و این اشک و تمنا به خدا

همگی همسفر یک راهیم

کاش می دانستی

آخرش حادثه لبخند است

آخرش حادثه خنده ی توست

از خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 
به خدا غنچه پاکی بودم    بر سر بوته گل

دست سردی به نوازش آمیخت

کمرم را خم کرد

بعد از آن هر سگ ولگردی هم چشم بر قامت من می گرداند

شاخه از ریشه شکست

بوته گریان شد و مرد

یک شب پاییزی تو به من خندیدی

دل من سخت گریست

یک شب سرد دگر دست هات آتش بود

تنم از گرما سوخت

تو به من خندیدی دل من سخت گریست

دل من تنها بود

خسته و رفته به باد

تو به آن جان دادی        بعد هم مثل خدا...

به خدا غنچه پاکی بودم

تو برو با دل سنگین خودت

دلم ارزانی تو

 که خدا پشت و پناهت باشد...

            از خودم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

دیگر غزل به پریشانی ام

دیگر تو هم به میهمانی ام

دیگر خدا به نگهداری ام

دیگر غمی به شناسایی ام نمی آید

شاید که مرده باشم و شاید که زنده ام

آن سان که هیچ کس به هواداری ام نمی آید

تنها دو چشم   تنها دو دست     تنها دو گوش    تنها...

  این ها تنها امید زندگانی این خسته من است. اما

شاید تو هم به دلم چشم بسته ای

شاید تو هم سکوت مرا مرگ خوانده ای

شاید تو هم...

ازخودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

در انتظار دیدنت چه سخت می توان گریست

ز دیدگان خسته ام دلت چه مهربان گریخت

دلم به شوق روی تو هزار لحظه می تپد

و از صدای ناز تو لبم شکوفه می دهد

در آرزوی دست تو که لمس می کند مرا

به سوی خانه ات شدم ز خانه ام شدم جدا

تو از تبار من ولی دلت ز جنت آمده

دلم ولی ز روز درد  ز روز محنت آمده

تو ناتوانی مرا فقط به حرف خوانده ای

به رفتنت مرا عجیب به درد و غم نشانده ای

تو گفته بوده ای به من که منتظر به راهمی

برای استراحتم همیشه تکیه گاهمی

درون قاب پنجره چه ماندگار مانده ام

نیامدی و من فقط غمی به دل نشانده ام

تو را به نور نورها تو را به عرش کبریا

تو را به هرچه هست و نیست قسم می دهم بیا

دلم فقط به شوق تو هزار لحظه می تپد

و گرنه جان به آسمان هزار دفعه می دهد

                 از خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

رفتم که تو را ز خانه ات دور کنم

دنیای تو را پر از شب و نور کنم

با تو به صداقت جهان سیر کنم

غمگین دل خود اسیر یک دیر کنم

رفتم که شوم عاشق تو یک دل سیر

رفتم که شوم در به در و ساکت و پیر

دفتم که شبی با تو دلی صاف کنم

چشم تو اسیر حلقه قاف کنم

قصدم به جز آشفتن یک راز نبود

غم بود و دلی شکسته و ساز نبود

رفتم به دلت تا تو نگاهم باشی

رفتی ز دلم تا غم و آهم باشی

دنیای مرا سرمه ای سیر زدی

بی جرم به پای خسته زنجیر زدی

رفتی که دلم معبد زرتشت شود

حرف دل من غمت مرا کشت شود

رفتی به دلم تهمت تقصیر زنی

هر عیب خودت گردن تقدیر زنی

من ماندم و تو رفته به بادی ای دوست

افسوس که دل به من ندادی ای دوست

از خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

اگر احساس کنید که با نگفتن حرف هایتان را گفته اید

گفتن جنایتی بزرگ است..

                            (دکتر حمید سنگسری)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

من گم شدم

من لابلای سیاهی   من در حوالی یک شهر بی خدا

دستهای مهربان مادرم را ول کردم

اما عجیب بزرگ شدم  من ۲۰ساله ام حالا

می ترسم از سیاهی و تاریکی

آی اهالی ده گوش کنید

شاید صدای ناله ام را یکی از شما

با گوش پر از دروغ چوپان حتی بشنود

من گم شدم میان بزرگی و کودکی

بابای من نبود که آبی به من بدهد

بابا به من نان هم نداد

من دستان مادرم را ول کردم یا مادرم دست مرا

گمان نمی کنم هم که مهم باشد

من گم شدم

اینجا باران دیگر ترانه ای ندارد

من می ترسم        من از همه چیز می ترسم

من کودک ۸ ساله دیروزم که به سرعت ۲۰ سالم شده

و چیزی به خاطر ندارم

یکی دست مرا بگیرد     یکی دست مرا بگیرد...

       از خودم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 

کوچه را دوست می دارم به خاطر پنجره اتاقت

و صدا را به یاد ساز تو

و چون تو بیکرانی دریایی شده ام

و حجم سبز سکوتت شبیه باران است

و مهربانی دستانت...

      ازخودم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 
چند وقتی نشد سری بزنم. حالا هم خیلی دست پر نیومدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط سهیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از اونجایی که دوستان خوبم درخواست کردند آخر همه شعرهام نوشتم(از خودم) امیدوارم حمل بر

خودنمایی نشه

نوشته های پیشین
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM